بهار دوست داشتنی ام از همه طرف سرک می کشد. از نهال های آماده ی کاشتن در کنار بولوارها، از شوق دختر همسایه برای خرید لباس عیدش، از تمام گل های این تقویم گل گلی که هدیه گرفته ام ... و من بی صبرانه منتظرم این سالِ سخت و تلخ و سنگین را دو دستی تحویل دهم و بهار را با تمام وجودم در آغوش بکشم...
باید روزِ آخرِ امسال، بنویسم از روزهای رفته. بنویسم و فراموش کنم چه گذشت... باید بهارم را بردارم و دهه ی چهارم زندگی را با رنگی جدید شروع کنم.
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری
تلخ شده ام... مثل آن بادام تلخ وسط تمام بادام های شور، مثل آن زهر کشنده در پستوی خانه ی مردی زخم خورده، مثل آن داروی شفابخش برای کودکی بیمار، مثل آن برگ گیاه کوهی وسط سبزی های معطر، مثل آن قهوه ی غلیظ روبروی جوانی تنها در کافه ای تاریک... تلختر از تلختر از تلخ.
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری
گاهی هم صبح اول صبح آهنگی که با صدای بلند از کافه ای پخش میشود و به گوش تو که در حال کار کردن هستی میرسد، چنان حال ناخوش اول صبحت را زیر و رو میکند که زلزله ی هشت ریشتری هم نمی تواند!
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری