خرید بک لینک

بهار دوست داشتنی ام از همه طرف سرک می کشد. از نهال های آماده ی کاشتن در کنار بولوارها، از شوق دختر همسایه برای خرید لباس عیدش، از تمام گل های این تقویم گل گلی که هدیه گرفته ام ... و من بی صبرانه منتظرم این سالِ سخت و تلخ و سنگین را دو دستی تحویل دهم و بهار را با تمام وجودم در آغوش بکشم...

باید روزِ آخرِ امسال، بنویسم از روزهای رفته. بنویسم و فراموش کنم چه گذشت... باید بهارم را بردارم و دهه ی چهارم زندگی را با رنگی جدید شروع کنم.

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:41

تلخ شده ام... مثل آن بادام تلخ وسط تمام بادام های شور، مثل آن زهر کشنده در پستوی خانه ی مردی زخم خورده، مثل آن داروی شفابخش برای کودکی بیمار، مثل آن برگ گیاه کوهی وسط سبزی های معطر، مثل آن قهوه ی غلیظ روبروی جوانی تنها در کافه ای تاریک... تلختر از تلختر از تلخ.

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 13:53

چرا تا کنون سوژه ی نوشته هایم نشده بود؟ این سردردهای طولانی و آزار دهنده. سردردهایی که هنوز خو نگرفته ام به بودنشان... که هر روزی و به هر بهانه ای که سراغم بیایند، بخاطر ماندن زیر آفتاب داغ تابستان یا بخاطر صبح تا شب بیرون از خانه بودن و دویدن و آب و غذا نخوردن، بخاطر شب بیداریها و کم خوابیها یا بخاطر اشکهایی شبیه ابر بهار، و یا به هر علت دیگری که بیایند، برای من همچنان مهمان ناخوانده اند. آنقدر که روزم را خراب کنند و اخم هایم را در هم ببرند... آنقدر که کلافه و بی حوصله م کنند و طاقت کار کردن نداشته باشم... اما همین سردردها، روزی مثل امروز راه نجاتند. وقتی که هوا ابری و دلپذیر است، باران نم نم میبارد، مرغهای دریایی در ساحل غوغا به پا کرده اند، اما من بخاطر حجم زیاد کارهای آخر سال به مرخصی حتی فکر هم نمیکنم... ولی وقتی سردرد شدت میگیرد کار کردن غیر ممکن میشود. کار را تعطیل میکنم که بروم خانه. در راه از آن همه حال خوب که یکجا در هوا پرسه میزند نمیتوانم چشم بپوشم. خودم را میهمان نیمکتی در ساحل میکنم به صرف نوای دلنشین شجریان...یک میهمانیِ کوچک تک نفره به میزبانی ِ عالیجناب سردرد

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:21

گاهی هم صبح اول صبح آهنگی که با صدای بلند از کافه ای پخش میشود و به گوش تو که در حال کار کردن هستی میرسد، چنان حال ناخوش اول صبحت را زیر و رو میکند که زلزله ی هشت ریشتری هم نمی تواند!

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:21

دنیای این روزهای آدمهای اطرافم ترسناک است. خیلی ترسناک. ترسی که حجم زیادی از آن را مردها ساخته اند. مردهایی که از سَرَند شرافت و غیرت و صداقت عبور نمیکنند. میمانند پشت سرند و وارد زباله دان جامعه می شوند. بُر میخورند میان آدمهایی که دارند بی سر و صدا راهشان را می روند. بی سر و صدا و برای دل خودشان زندگی می کنند و از خط قرمزهای خودشان فراتر نمی روند. خط قرمزهایی که تمام اصول اخلاقی و عرفی و شرعی را شامل میشود. خط قرمزِ آدم هایی که راهی روشن و صادقانه را پیش گرفته اند. اما داستان از جایی شروع می شود که زباله های مانده ی پشت سرند، تمام آن شرافت و صداقت را به بازی میگیرند. بی محابا و گستاخانه وارد روال آرام و عادی زندگی آدمها میشوند و همان شرافت مانع راندن آنها میشود. می مانند و همین ماندنشان بوی گند زباله را همه جا پخش میکند.  این روزها این داستان در زندگی های حقیقی و مجازیِ آدمها بر مدار تکرار است. مردهایی که حرمت نگه نمی دارند، که شرافت و غیرت و صداقت نمی دانند چیست. مردهایی که حرف های قشنگ می زنند و زندگی های پوشالی ای که بر بنای همین حرفها استوار است. روابط بی سرو ته ای که یک پای

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:21

مشاهده یادداشت خصوصی

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:21

اگر آخرین بازمانده ی زمین بودم شاید می ترسیدم. گوشه ای کز می کردم و یک دل سیر اشک می ریختم. بعد، ساعتها با خدایم جر و بحث می کردم و سرانجام تسلیم می شدم و سرنوشت محتوم خود را می پذیرفتم. می نشستم به انتظار تا دنیا سر بیاید و من هم به سایرین بپیوندم اگر آخرین بازمانده ی زمین بودم شاید برمی خاستم و تمام کره ی زمین را گل و چمن و درخت می کاشتم. همه ی حوض ها را پرآب می کردم و غبار از روی کاشی های فیروزه ای می زدودم. همه ی حیاط های آجری را آب پاشی میکردم و جهانم را در عطر خاک باران خورده و همه ی سبزها و آبی ها خلاصه می کردم اگر آخرین بازمانده ی زمین بودم شاید که دنیایم با کتابهای نخوانده سر می شد. از کتابهای نخوانده ی کتابخانه ام شروع میکردم و تمام کتابهای دنیا را می خواندم. جای تمام آدمهای داستان ها زندگی می کردم و غرق می شدم در خیالات تلخ و شیرین. گاهی دخترکی بودم که زمستانش در کوههای برفی می گذرد گاهی هم پلیسی بودم که دل بسته ی مجرمش شده است شاید هم آخرین بازمانده ی زمین بودن را با دل و جان زندگی می کردم و تمام راههای نرفته را می رفتم. تمام شهرها و کشورها را میدیدم و به همه ی ساختمانها سر

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:21

صفحه بندی